آلفاباکس


تسلیم ناگزیری تقدیر خود شدم/ دستی بلند کردم و گفتم سفر بخیر

رفتن گناه نیست

اما دل دادن و دل گرفتن و بعد بی هوا رها کردن گناه است

شاید کسی،دلش را به پای شما بسته بود

شاید نگاهش را سنجاق کرده بود به چشم هایتان

و در پیراهن چهارخانه ای که برای اولین بار پوشیده بودید ،مرده بود

آدم ها را نکشید

زندگی کوتاه است

و لحظاتی دارد جانکاه

بگذارید در کشاکش این نبرد

نایی برای جنگیدن داشته باشند

و در غروب یک روز سرد زمستانی

زیر سرمای خاطرات

برای همیشه یخ نزنند...!


دستی بلند کردم و گفتم: «سفر بخیر»

خوش می روی، گذار تو از این گذر به خیر


من چون گَوَن، اسیر غم خویشتن شدم

یاد تو، ای نسیم خوش رهگذر! به خیر


یاد تو، ای که خیسی چشمان من نشد

آخر به عزم راسخ تو کارگر، به خیر


یادت نمی رود ز خیالم؛ مگر به مرگ

ذکرت نمی رود به زبانم؛ مگر به خیر 


بی خوابی ارمغان دل رفته ی من است

هرگز نمی شود شب عاشق، سحر، به خیر


تسلیم ناگزیریِ تقدیر خود شدم

دستی بلند کردم و گفتم: «سفر بخیر»


سجاد رشیدی پور


منبع این نوشته : منبع
گفتم ,دستی ,دستی بلند ,بلند کردم ,«سفر بخیر» ,گفتم «سفر